خواب ناً مه کرزی
Posted By Homayun on February 8, 2010
احد همنورد
خواب ناَ مه کرزی
بشوید قصۀ خواب نامۀ مرا
فضای شام تاریک دل خانه مرا
ازشرمندگی وخجلت روسیاه
قد بلند ولباس هایم قدری کوتاه
با پیراهن وتنبال وچپن وکلاه
میروم، میروم نزد دوستان آشنا
هنکامیکه طرف لندن میرفتم
بایک دلواپسی استفراغ وجان کندن میرفتم
شما شاهد باشید ای عزیزان
تا پوزش خواهی نمانیم ازطلبان
انگلیس ها مرا بدست بوسی مجبور کردن
ازافغانیت وطن والی دورکردن
این جبروستم دوستان
تابه پای هریک بوسّه زنم هر زمان
برقضا یای دولت هرچند ماست مالی کردم
بارمسوولیت ازکردن وشانه هانم خالی کردم
آنجا برسّرم سنگ ملامتی می بارید
استخوان هایم ازشرت درد همی نالید
این منم سنگ زیرین آسّیا
که دست غیر پشت گردنم می خارید
ازقد ما کفته اند ، صدقه وخیرات رد بلاسّت
این چه سّیر روزی که آمده برسّرماسّت
آنوقت اسپان ما دیان را تاختم
درکمنیش بی سروصدا انرا ختم
راه پیروزی وحقیقت را نیافتم
با هرکس وناکس چنان ساختم
این ها پوپنک ها ی سیاست زمان اند.
درهرکنج خانه ودیوار سقف آویزان اند
هنکام رفتن به جانب لندن
ازپدر روحانی خویش نمودم دیدن
















Comments
Leave a Reply